jump to navigation

بازی وبلاگی ژانویه 26, 2010

Posted by levidee in Uncategorized.
2 comments

تیردخت عزیز من رو به یه بازی وبلاگی وعوت کرده که باید در مورد زندگیم از گذشته تا حالا بنویسم

من سال 66 متولد شدم. گویا در بچگی موجودی نق نقو و گریه کن بودم به طوری که آسایش رو از پدر و مادرم سلب کرده بودم. (البته این مشخصه ایه که فامیلها تا منو میبینن به یادم میارن و احساس بامزگی بهشون دست میده) خلاصه بزرگ شدیم. چیزی که از دوران بچگیم یادمه صدای مسجد کنار خونمونه که همیشه تو خونمون میپیچید و قطع همیشگی برق که خاص اون دوران بود. الان احساس میکنم که بچگی اصلا دوره شادی نیست و بیشتر دپرست ناکه. خلاصه ما هم بزرگ شدیم و رفتیم مدرسه . توی مدرسه همیشه جزو شاگردای اول بودم و به محض ورود به خونه تکالیفمو انجام میدادم. اینجوری بود که مثلا درس خون بودنم زبانزد فامیل شد ولی من این کارو واسه این انجام میدادم که زودتر از شر مشقهام راحت شم

کلاس پنجم هم امتحان تیزهوشان دادم و دوره راهنمایی و دبیرستانم رو توی مدرسه فرزان*گان گذروندم. از اونجایی که هوشم به نسبت بالا بود عادت به درس خوندن نداشتم چون با کم درس خوندن هم نمره های خوب میگرفتم. وقتی رفتم دوره دبیرستان سال اول و دوم رو به همون سیستم کم درس خوندن گذروندم و دیدم دارم از بقیه عقب میمونم و من هم دوست داشتم همیشه جزو نفرات اول باشم. این بود که سال سوم عزمم رو جزم کردم و مثل آدم درسامو خوندم (از صفر رسیدم به روزی یکی دو ساعت درس خوندن). کنکورم رو هم دادم و کلی بعد از کنکور عزادار بودم چون فکر میکردم خیلی گند زدم. در نهایت رتبه ام شد 636 و در یکی از دانشگاههای تهران رشته مهندسی کامپیوتر قبول شدم.2 سال سیگاری بودم ولی یک سال و نیم پیش ترک کردم.

در دوران دبیرستان زبان انگلیسی رو در کانون زبان یاد گرفتم. از سال دوم دانشگاه بود که تصمیم گرفتم برم کلاس فرانسه که تا چند ماه پیش هم ادامه داشت. ولی از سر تنبلی و یه سری قضایای دیگه بیخیالش شدم ولی قصد دارم دوباره کلاس فرانسه رو شروع کنم.

با دکس هم حدود 8 ماه پیش دوست شدم. اولش دوست عادی بودیم ولی باز هم سر قضایایی که پیش اومد یهو فهمیدیم که چقدر شبیه هم هستیم و دوست شدیم. ولی مشکل اینه که دکس تبریز دانشجو هست و این برای من خیلی سخته که گاهی حتی 1 ماه هم نمیتونم ببینمش.

این هم بود خلاصه زندگی من. چون حالم زیاد خوب نیست احساس میکنم خیلی یخ و بیمزه نوشتم. به هر حال اینم یه مدل از حالات منه دیگه.

ژانویه 25, 2010

Posted by levidee in روزنوشت ها.
3 comments

چند روزه حال و روز درستی ندارم. تا یه چیز میشه سریع اشکم در میاد. احساس تنهایی میکنم. حوصله هیچ چیز رو ندارم. دهن دکس رو هم سرویس کردم. حالم از خودم بهم میخوره

ژانویه 14, 2010

Posted by levidee in Uncategorized.
6 comments

1. باز هم امتحانات شروع شدن. اولیشو دادم و گند زدم. آسون ترین سوال رو گذاشتم آخر از همه جواب بدم و نرسیدم که حلش کنم

2. من نمیدونم چرا اینقدر خرم. یارو بیاد خیلی محترمانه ازم درخواست کنه سوار ماشینش بشم مثل اسگلا میرم سوار میشم و کل راه قلبم میاد تو دهنم. خب پسر جان کم زر بزن اه اه. تازه میگه همیشه اینقدر کم حرفی؟ میخواستم بگم تو هم همیشه اینقدر زر میزنی؟ تازه اسمم شده مونا دیگه

3. اینهمه خواستیم تحصیلات بریم به خارجه دیدیم نه انگار آش کشک خالمونه و فوق کوفتی رو باید همینجا بخونیم. شدیدا نیاز به کار دارم. ای خدا چرا کار پیدا نمیشه؟ یعنی این دبیرستانیها و بچه کنکوری ها معلم نمیخوان؟ کی بهتر از من؟ مهربون، با علم و دانش، منصف :دی

4. در راستای کار یه جا رفتم مصاحبه دادم و قبول هم شدم ولی خوشم نیومد از محیطش و پیچوندم. حالا دکس گیر که چون تو سابقه کاری نداری باید همه جا بری مفتی کار کنی. ولی من زیر بار نرفتم

5. دکس دیگه زده تو کار های مسابقات و خفن کاری و اینا و خلاصه نمیتونم زیاد ببینمش

6. اینم یگم نگفته از دنیا نرفته باشم. تا یه چیزی در زمینه کامپیوتر به این دکس میگم میگه نه نه این قضیه اینجوری نیست اینجوریه که من میگم و 4 ساعت توضیح میده من دیگه چیزی نمیگم فکر میکنم این درست میگه که اینقدر مطمئنه بعد میبینم خودش فهمیده اشتباه کرده (ها ها ها)

7. جمعه خواهرمم داره از ایران میره… تنها میشم بالاخره

8. متنفرم از اینکه بهم بگن خرخون. چون زیاد درس نمیخونم. ولی نمیدونم چرا همه فکر میکنن خرخونم. همین موضوع رو به دکس هم گفتم:

دکس: خرخونی دیگه

من: من که اصلا درس نمیخونم. تو که خودت الان خیلی بیشتر از من داری درس میخونی

دکس: خب من که تمرکز ندارم. حواسم همه جا هست. ولی تو وقتی درس میخونی تمرکز داری

آخه این هم شد دلیل بر خرخون بودن؟

9. حالی میده ترم آخر باشی و فقط 10 واحد داشته باشی و کلا 4 تا امتحان. هوراااااااااااااااا

10. تفریح دلم میخواد… دوستام همه خرخونن متاسفانه و کلا پایه ندارم.

موزیک متن دکستر اکتبر 9, 2009

Posted by levidee in Uncategorized.
8 comments

dexter

من عاشق موزیک متن فیلم دکستر شدم. خیلی تاثیر گذاره… ساخته Daniel Licht . یکی از بهترین چیزها در این سریال موزیک متن فوق العادشه. اگه به موزیک خوب علاقه دارین میتونین این پارت رو دانلود و گوش کنین:

Dexter Blood Theme by Daniel Licht

آپدیت از لپ تاپ دکس اکتبر 6, 2009

Posted by levidee in Uncategorized.
2 comments

الان دکس اینجاست و دارم از لپ تاپش آپدیت میکنم اینو. فقط اگه قبل از اومدن به خونه ملت یه اس ام اس بدن بد نیست. کلی ضایع شدیم رفت…

اکتبر 4, 2009

Posted by levidee in Uncategorized.
1 comment so far

وقتی اصلا حوصله نداری و یکی بیاد هی زر زر کنه و تو هم اصلا حوصله جر و بحث و مشغله فکری جدید رو دیگه نداری باید چی کار کنی؟ عصبی شدم دیگه نزدیک بود برم چند تا قرص بندازم بالا. البته نه اینکه بمیرم میخواستم از فرط خواب بیهوش شم

Bingo سپتامبر 21, 2009

Posted by levidee in Uncategorized.
8 comments

1- مریضیم خیلی خوب شده. واقعا که سلامتی بهترین چیزه. البته هنوز مونده تا دوره درمان کامل شه. ولی دیگه از اون مراحل گذشتم که بشینم تو خونه و بلند بلند از درد گریه کنم. واسه همین خیلی خوشحالم

2- امروز رفتم دانشگاه مهلت تحویل پروژه رو تمدید کردم. خیلی نگران این موضوع بودم. الان کلی خیالم راحت شده

3- پنج شنبه عروسی دعوتیم (دختر دوست خانوادگیمون) و یه مهمونی هم از طرف خواهرم دعوتم. واسه همین مادرم اینا عروسی رو میرن و من و خواهر محترم مهمونی رو( هیچ وقت از عروسی خوشم نیومد. فکر نکنم در زندگیم بخوام عروسی بگیرم)

4- سریال دکستر رو از دیروز دارم میبینم. خیلی سریال خشنیه. نمیدونم دوست محترم چه علاقه ای به این سریال داره. قسمتهاشم همه طولانی و حدود یه ساعته. ولی جدا به نظرم لاست و فرندز یه سر و گردن از تمام سریالهای دیگه بالاترن

پانوشت: با توجه به بند 4 از این به بعد اینجا به دوست محترم میگم دکس.

شب نوشت سپتامبر 19, 2009

Posted by levidee in روزنوشت ها.
1 comment so far

ساعت یه ربع به 3 به زور آنتی هیستامین تا ساعت یه ربع به 4 خوابم برد. 4 دوباره این مریضی لعنتی نذاشت بخوابم. رفتم یه دوش گرفتم و نشستم پای کامپیوتر. از اونجایی که دکتر قبلی که رفتم متخصص نبود و مجبور شدم برم اونجا، و مریضیم بهتر نشد بلکه خیلی بدتر هم شد، میخوام صبح برم پیش یه پزشک متخصص. و واسه همین هم صبح آمپول پنی سیلین رو نمیزنم دیگه. اونقدر اذیتم میکنه که بعضی وقتها واقعا آرزوی مرگ میکنم. دیگه حتی آنتی هیستامین هم جوابم نمیده. خسته شدم… خیلی خسته…

سپتامبر 18, 2009

Posted by levidee in روزنوشت ها.
7 comments

you-re-not-alone

امروز روز چهارمیه که این بیماری لعنتی رو دارم. جدا از خود بیماری که به شدت اذیتم میکنه مسائل روحیشم به شدت آزارم میده. اینکه مجبورم تا آخر عمرم این بیماری رو داشته باشم و خیلی چیزهای دیگه ای که نمیتونم بگم

دیشب ساعت 3 از فرط خستگی خوابم برد ولی تا ساعت 5، بیست بار از خواب پا شدم. ساعت 5 دیگه بیدار موندم چون ساعت 7 باید میرفتم آمپول بزنم. 6 هم از تختم اومدم بیرون. دیگه هم نمیتونم بخوابم. خیلی احساس بدبختی میکنم. چند روزه فرت و فرت دارم اشک میریزم…

پانوشت داغتر از متن سپتامبر 16, 2009

Posted by levidee in روزنوشت ها.
4 comments

آخه چقدر تو* خوبی لامصب. از حسودی ترکیدم

*پانوشت:  جمله فوق خطاب به آی پاده. که واسه تولد خواهر محترم از طرف پدر و مادر عزیز واسش خریدم

به امید روزی که از اینا داشته باشم:

ipod-touch