مورچه سیاه



بچه که بودم یه بار پدرم از خارج واسمون کلی شکلات و پاستیل آورده بود و من اینقدر پاستیل خوردم  نزدیک بود بالا بیارم :D حالا دیروز هم رفتم شهروند از این پاستیل سطلی ها خریدم اینقدر خوردم بازم نزدیک بود بالا بیارم و اصلا اسم پاستیل رو که می شنوم حالم بد می شه

پ.ن: چیه زرت و زرت ممکلت رو تعطیل می کنن آدم از فردای خودشم خبر نداره. دیدم مدرسه روبرو صدای زر زرشون نمی یاد  و همچین خوابه داره حال می ده زنگ زدم مادرم اینا گفتن که کلا تهران تعطیله. بابا مگه ما کار و زندگی نداریم. کلا کار ملت کیلویی چند پارسال استادمون تعریف می کرد که می خواستن واسه یه کنفرانس علمی مقاله بفرستن ولی اینترنتا قطع بود و خلاصه وقت کنفرانس داشت تموم می شد. حالا نمی دونم دیگه بعدا تونستن مقاله هه رو ایمیل کنن یا نه. خلاصه ما هم مجبوریم باری به هر جهت باشیم  و واسه زندگیمون برنامه ریزی نکنیم

 


دیدگاه‌ها

  1. محمد می‌گوید:

    منم پاستیل دوست دارم :)

    | پاسخ ارسال شده 1 year, 2 months ago


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.